مي خونمشون   
 آرشيو    
 


Tuesday، July 08، 2008  

با خواهرم چت می کردم. من سر کارم. اول صبح. همین نیم ساعت پیش. آن طرف عصر بود...هست. قاعدتن دیگر. بعد گفت من برم. مامان برای چای صدام می کنه. و من در این لحظه نابود شده ام و نابود شده ای بیش نیستم.
انگاری که این لحظه که از زور معمولی بودن به کسالت و بلاهت پهلو می زنه پونکتوم تمام روزهای مهاجرت منه. که اونا اون ور وقت چاییشونه و من اینور وقت چاییم نیست. اگر هم هست بهش می گن کافی برک.
و این لحظه کماکان معمولی است و من اگر چه از دل تنگی نابود شدم ولی خیلی حس دردآلودی هم ندارم و فقط دلم چایی می خواد در خانه اجاره ای پدری روی کاناپه سه نفره ای که در عین اعتراض همه یک تنه اشغالش می کردم.

سروش 7:26 AM
|



Tuesday، July 01، 2008  

بنجل که نمی شود

با باده در افتادم
در حال مستی اما
گیرم که گوهر به سمسار بردم
گوهر که بنجل نمی شود

می دانم که بخشوده شدم
اما از کجا می دانم؟
نمی دانم
حال درون را بها نمی دهم
حال درون است
می آید و می رود

چه عجب
امشب سراغ مرا گرفته ای
چه عجب
خود را رنجه قلب من کرده ای

با خود می بری ام به عرش
تا آنجایی که رهایم می کنی
آنجایی که باید فرو بیفتم

دیر وقت است
برای پیاله ای دیگر
خاموش می کنند چراغها را
و من گوش می کنم به آواز ظلمت
خوب می دانم که از چه می گوید

تلاش کردم دوستت بدارم
به شیوه خودم
شیوه ام افاقه نکرد
پس می بندم دفتر تمنا را
آن می کنم که مرا چنان گفتند

چه عجب
امشب سراغ مرا گرفته ای
چه عجب
خود را رنجه قلب من کرده ای

با خود می بری ام به عرش
تا آنجایی که رهایم می کنی
آنجایی که باید فرو بیفتم

با باده در افتادم
در حال مستی اما
گیرم که گوهر به سمسار بردم
گوهر که بنجل نمی شود

سروش 11:39 AM
|

 

فوتیکس منو ندیدید؟
به یک تمپلت خوشگل فونوبلاگی جهت یک فوتوبلاگ ( لابد دیگه ) نیازمندیم.

سروش 9:50 AM
|



Thursday، June 26، 2008  

If U R L, I B M
or
If I B M, U R L
...
as you wish

سروش 2:07 PM
|



Wednesday، June 25، 2008  

ای آنان که ایمان آورده اید
گاو خود را بدهید و لوبیا ستانید
تا رستگار کنم شما را

سروش 2:15 PM
|



Monday، June 23، 2008  

اناجیل اربعه ام ... (بدون ترتیب)
۱- مرشد و ماگریتا
۲-شهر های نامریی
۳-شازده کوچولو
۴- خداحافظ گری کوپر

این وسط خروس زری پیرهن پری حکم غزل غزل های سلیمان را دارد و شهر قصه (‌که منبع مکتوب به حساب نمی آید) مکاشفات یوحناست

سروش 3:02 PM
|



Thursday، June 19، 2008  

فتوبلاگمان را هم آپدیت می کنیم. پس چی؟
گیرم که عکس ها بد باشد.

سروش 5:57 PM
|



Tuesday، June 10، 2008  

پیر است. تکیده تر و کوچک اندام تر از آنی است که فکر می کردم. کت و شلوار قهوه ای اش با پیراهنی که دکمه یقه اش را هم بسته است و آن کلاه شاپو ریز نقش تر می نمایاندش. شوخی می کند. شوخ طبعی اش ممکن است بی مزه به نظر بیاید. اما سالن پر از طرفدارانش است که برای بی مزه ترین شوخی اش ضعف می کنند.
- آخرین باری که روی صحنه بودم ۱۴-۱۵ سال پیش بود. آن موقع فقط ۶۰ سال داشتم. کودکی با رویاهای احمقانه...
راست می گوید.
با Dance me to the end of love شروع می کند. اجرایی بی نظیر و تمام و کمال. بدون عجله و سر فرصت. بند فوق العاده ای همراهی اش می کند. شارون رابینسون هم که Ten New Songs رو با هم کار کرده بودند جزو وکالیست هاست. تقریبا هر آهنگی را که از لنرد کوهن دوست داشتم خواند. غیر از یکی دوتا که با عقل هم جور در می آمد. به هر حال جای Famous Blue Raincoat هم در اجرای زنده نیست. دوربین را جا گذاشتم. با وجود دلخوری بانوی اولم ته دلم خوشحالم. دلم نمی خواهد وقتم را با عکس گرفتن تلف کنم. بانوی اول هم به دلیل مشابه زیاد پاپی قضیه نمی شود. روی صحنه بزرگ و ساده لنرد کوهن با هر آهنگش مچاله می شود. آنوقت کوچک تر از پیش به نظر می رسد. هر ده دقیقه یک بار تمام بند را معرفی می کند و پیش هر کدام که سولو می نوازد یا می خواند با کلاه به سینه چسبانده تعظیم مختصری می کند.
با اجرای Hallelujah و Anthem سالن به هوا می رود...
بسا که من بسیار باید بسپارم راه
بسیار عهد باید که بدان وفا کنم.
تو ولی رها می کنی همه را
تا زنده بمانی
به ژرفای یک هزار بوسه ...

اگر شرابی پیدا می شد که یک هفته بعد از نوشیدنش مستت کند اجرای زنده لنرد کوهن را با آن مقایسه می کردم. حالا فکر می کنم با تکرار کردنش و گفتنش می توانم و می باید که در حافظه شنی ام زنده نگاهش دارم. آن موقع دلم نمی خواست با گفتن از آن از لذتش کم کنم ولی حالا تنها راه ثبت جسته و گریخته جزییاتش همین است. ولی هیچ به خاطر نمی آورم.

می خواند
So you can stick your little pins in that voodoo doll
Im very sorry, baby, doesnt look like me at all
Im standing by the window where the light is strong
Ah they dont let a woman kill you
Not in the tower of song
و بعد می گوید

anywhere else...

جایی نخوانده ام که گفته باشد اما می دانم که ترانه را پویا می داند. اجرا های زنده اش با اجرا های ضبط شده و با یکدیگر متفاوت اند. ساز بندی ها. تک مضراب ها. خنده های رندانه میان آهنگ ها...
فروتنی اش شکی نیست که مصنوعی است. خودش می داند. اما نه از آن نوع که من می دانم که بزرگم و می نمایم که بسیار کوچکم. بل از آن نوع که در هفتاد و پنج سالگی دیگر فرقی نمی کند چقدر بزرگی یا کوچک...

And all the bridges are burning that we might have crossed
But I feel so close to everything that we lost

خوب دیگر. این نه گزارش است نه نقد. قربان صدقه رفتن است ناشی از هیجان زدگی دیر هنگام یک نفر کنسرت رفته ی لنرد کوهن.

نه عکسی ازش لینک می دهم نه سایتی... راستش حوصله ندارم. می خواهم بگویم هر کسی که شک دارد که لنرد کوهن شاعر و ترانه سرای محبوبش نیست چیزی از دست نداده است. نه صحنه باشکوهی است نه فیلی هوا می شود. شعر خالص است و موسیقی ای که آن را شایسته است.
ضمنا اهمیتی نمی دهم که راجع به لنرد نوشتن آنچه لیونارد می شناسیم چه فکر می کنید. وقتی خودش خودش را اینجوری صدا می زند ما چه کاره ایم.

سروش 11:21 AM
|



Wednesday، April 09، 2008  

داستان زندگی و اندوه دیگران
هر دو چینی بودند اما با هم به انگلیسی دست و پا شکسته صحبت می کردند. من عملن فال گوش می ایستادم. وقتی روزی دو ساعت ونیم توی راه باشید تا به محل کارتان برسید باید فکری برای وقت گذرانی بکنید. حوصله کتاب خواندن نداشتم. گوش می ایستادم. از روز همین قضیه بود که فهمیدم زبان دختر مندرین است و زبان پسر کانتونیز. اسمشان را هیچ وقت نفهمیدم. حالا اینجا به دختر می گوییم مندرین و پسر را کانتونیز صدا می کنیم. کانتونیز با من توی یک اتوبوس بود. هر روز صبح حدود ساعت هفت و نیم صبح یک جا سوار می شدیم تا به ایستگاهی که باید اتوبوسمان را عوض می کردیم برسیم. من از این اتوبوس تا آن یکی را لخ لخ می رفتم اما او می دوید.
****
روز تولدم است. با روز سنت پاتریک یکی شده است. چهارشنبه سوری هم هست. عید من و ایرلندی ها و هر کس دیگری که به آبجو علقه جدی دارد. با پیژامه راه راهم به بالکم می روم. تنهایم. فالگوش می ایستم به صدای بد مست ها و ایرلندی ها. روز خوبی ست برای کشف تبار ایرلندی در خونت. هر چه بالا پایین می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد. جیمز جویس؟ نه گمان نمی کنم. سیگاری می گیرانم برای خودم. بعد از مدتها دارم یک دانه سیگار می کشم. سیگار سرم را سنگین می کند.
**** مندرین جای ثابتی توی اتوبوس داشت. کنارش هم همیشه خالی بود تا کانتونیز برسد. او هم خوشحال با نیش باز سوار اتوبوس می شد و کنار مندرین می نشست. مسیر این اتوبوس کوتاه بود. شاید ۱۰ دقیقه بعد کانتونیز پیاده می شد و سه ایستگاه بعد هم مندرین. اما همیشه دلم می خواهد فکر کنم که توی همین اتوبوس که راننده پیر مودب وقت شناسی دارد که همیشه بیرون اتوبوس در حال سیگار کشیدن است با هم آشنا شده اند. وگرنه بعید نیست مادر این با خاله آن هم کلاسی بوده باشد. چه می دانم. همه زندگی آدم ها را با گوش ایستادن نمی توانید بفهمید. یک قدری اش را باید اختراع کنید.
****
حالا از بالکن طبقه دوم که پنداری خود حیاط است مست ها را نگاه می کنم. سیگار دیگری را با آتش قبلی می گیرانم. دلم می خواهد با یک نفر حرف بزنم. کاش می شد یکیشان بیاید پای بالکن و از من فندک بخواهد و من فندکم را برایش بیندازم و او هم برایم دوباره پرتش کند. بلکه دو کلام هم کلام شدیم. اما فقط با این کلاه های مسخره شان که نقش شبدر سبز دارد از جلویم پینکی خوران رد می شوند و سرشان را هم بالا نمی کنند.چرا نمی آیی پس؟ تنهایی دلم پکید.
****
وقتی ماشین خریدم دیگر مندرین و کانتونیز را ندیدم. اما دلم می خواست همانطوری که آخرین بار دیده بودمشان تصورشان کنم. که می خندند و یک ریز حرف می زنند از شهر هاشان در چین و شغل پدر هاشان و محل کار خودشان و رستوران های ارزان خوبی که می شناسند. چند روز پیش که ماشین نداشتم دوباره همان راه را رفتم. پسر ندوید. مندرین کنار یک پیرزن سیاه پوست نشسته بود و با او حرف می زد. کانتونیز از کنارش رد شد. من از رو برو دیدمشان. به هم نگاه نکردند. اما پسر که از کنار دختر رد شد حالت چهره جفتشان عوض شد. نمی دانم که خودشان می دانستند یا نه. کاش بدانند. موقع پیاده شدن هم باز...
****
از بالکن داخل خانه را نگاه می کنم که با نور کمی روشن شده است. تا حالا از اینجا داخل خانه را ندیده بودم. دلم می خواهد برگردم تو. به خصوص که لای در هم باز می شود...
****
وقتی از همان اتوبوس پیاده می شدم مردی را دیدم پشت سر صندلی که دختر و پسر می نشستند داشت کتاب آموزش رانندگی می خواند. دلم می خواست بهش بگویم که با فالگوش ایستادن چیزی عوض نمی شود و بهتر است که زود تر برای خودش ماشین بگیرد و خودش را از داستان زندگی و اندوه دیگران نجات بدهد.

سروش 10:54 AM
|



Thursday، March 20، 2008  

فقط آواره ها روز عید وبلاگ می کنند...

۱- تکرار تیتر
۲-آیا تا به حال با گلدان سنبل در لای پایتان رانندگی کرده اید؟ هر ترمز و هر فرمان چرخاندن معنای دیگری پیدا می کند.
۳- امسال هفت سینمان کامل بود که هیچ نه تا سین داشت. کی به کیه ؟جبران پارسال کردیم. خانه را هم تکاندیم .
۴- روز عید سنت پاتریک... چهار شنبه سوری .روز سی سالگی... با پیژامه راه راه به بالکن می روم. تنهایم. سیگار می کشم برای خودم و به صدای بد مستی ایرلندی تبار ها و علاقه مندان آبجو گوش می دهم. روز خوبی ست برای کشف تبار ایرلندی در خونت. هر چه بالا پایین می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد. جیمز جویس؟ نه گمان نمی کنم.
دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. بالکن طبقه دوم مثل این است که توی حیاط ایستاده باشی. آدم ها می آیند با این کلاه های مسخره سبز شبدر نشان سنت پاتریکی. اگر یکیشان فندک می خواست می توانستم برایش پرت کنم. بعد او هم برایم پرتش کند. بعد اینجوری بلکه با هم دو کلام حرف بزنیم....
چرا جواب این تلفنت را نمی دهی؟ آن سر دنیایی که باش. مرتیکه دلم برایت تنگ شده و تو هم هیچ نمی فهمی. آنقدر نمی فهمی که برای تولدم ای کارت هال مارک می فرستی به جای یک نامه دو خطی یا تلفن دو دقیقه ای......
بیا دیگه. قرار بود امروز زود بیای خونه. پکید دلم. بیا دیگه.
۵-توی بالکن زیاد رفته بودم اما هیچ وقت از پشت پنجره توی خانه را ندیده بودم. خانه مان چه خوشگل است...
۶- حالا برو زالو بنداز. یه کیلو آب آلو بنداز. کلا همینجوری.
۷- سال نو مبارک!سبزی پلو با ماهی به اندازه چرخ اختراع مهمی است.
۸- می خواستم محتویات بند ۴ را یک داستان کوتاه کنم اما دیگر از ما گذشته است. ولش کن.
۹-شیرینی نخود چی در گلوی خارجی ها می پرد. با احتیاط تعارف کنید.
گمونم درج این جمله روی بسته شیرینی نخودچی اجباری بشه.
۱۰-فردا می ریم مونترال.

سروش 8:52 AM
|



Monday، March 03، 2008  

مدت هاست دلم می خواد در وبلاگ کلنگی خویش بخشی تحت عنوان نقل به مضمون داشته باشم.
این اولیش.

هان دیو باشد زیر بسترت
در جامه دانت در سرت

سروش 7:45 AM
|